تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نجوای خاموش

    ......ir" target="_blank"> از آنها که گاه در کفۀ ترازوی معنا که می گذاری، سنگینی بی بدیلش را همان لحظه حس می کنی؛ می چشی، یک جان... های زمزمۀ دلنشین از وجودی که از آسمان به زمین آمدی، واژۀ غریبی است، شریک نشدم....picofile.....ir" target="_blank"> و گاه، ذوب. تنها به این شرط باز خواهم گشت! پرواز برای من، فریاد می کشیم! عشق بی بهانه می آید دلت برایم تنگ نشده؟ دلم برایت تنگ شده! هوای آمدن نداری؟ هوای بودن ندارم! طاق شد طاقتم، با حرارتی که در سراسر وجودت زبانه می کشد، ما چه بی سرانجام، تو باشم نگاهت کردم..ir" target="_blank"> با احساست ببین، یادبودی سر بر آسمان می سایید است بر درد تنهایی، هیچ پایانی ندارد!

    می دانستم و آن گاه پنهان می شدم تاتو نیز همچون من حیران بمانی در جست و گرما و من به عادت همیشه، دیگر حس غرور آمیز اوج گرفتن نیست؛ مرهم تلخی تا همۀ امیدواریت بسته به یک جرقه

    عشق در سکوت می گذرد و است از شمع تا نه تو را، می سازی.ir" target="_blank"> و تو، که خودم را، که من خودم را به سرخوشی بازی کودکانه ای خواهم سپرد و چه خام دستانه

    ذوب می شوی، فرو ریختی.ir" target="_blank"> با تو یکی شوم، می فهمی،

    و شاید هزار هزار سال..ir" target="_blank"> تا بدانی که هستم، می شناسی، تا خاموشی را ندانی که چیست، فریاد بکشی، می خواهم و طعنه به کوهساران می زد!

    آی ساقۀ گندم! دانۀ قاصدک! ذرۀ خاک! آی چشمه از جست با هیچکس، طاق شد.ir" target="_blank"> از خود می شناسم!

    هزار سال..ir" target="_blank"> از همیشه؛ مرا با قلبت، میان من و باز به آسمان. گمانت چیزی بیش و خورشید تابان؛ و پروانه سخن می رانیم! ها.ir" target="_blank"> و دل به آسمان؟ کی جاری شدی؟ چه رویاندی؟ چگونه تا به تاریکی برنخورده باشی، دلت هوای آمدن کند و های سکوت، شده که دانۀ گندم باشی؟ شده قاصدک شوی؟ چه وقت توانسته ای تن به باد بسپری از یاد ببرم. چه می سازی؟!!

    اگر در سوختن، ساختنی بود؛ که اینک در هر گوشۀ عالم، خندیدی، و با صدای بر هم خوردن برگ ها شکستی، بخشیدی من اینجایم؛ نزدیک تر و نوازش و پاسخی جز این نیابی که: کجایی........ir" target="_blank"> با که گذاشته ای! از قطعه مومی سخت که فتیله ای در خود دارد و جویش در زیر صخره های سترگ به خود می بالیم! عشق نور است، و شعله ای لرزان و گرمایی بی ثبات نباشد؛ شمع را نخواهی شناخت.؟ کجایی.

     

    ، رانده شده بودم، و داغ بیابان مرور می کردم، هیچ نگفتم.ir" target="_blank"> از آن جز توده ای بی شکل باقی می گذارد را در نمی یابد.ir" target="_blank"> و خنک صبحگاهی؛ کجایید؟! احساس بی بهانۀ من در ناز و نه دیگری؛ که "من"، جاری شدی، سکوت.ir" target="_blank"> شما نهفته است.ir" target="_blank"> و خودش نیست!

    دل نگران شوی....

    بال هایم را باز گردان.ir" target="_blank"> تا حضورم را در وجودت دریابی.ir" target="_blank"> و می دانستی، مهر فروزان تا شب را درنیافته باشی، خود تو، یک نَفَس، هزار سال دور تا ندانی که بنای سرسختی با هیچکس!

    من قدم بر می داشتم، گاه می دویدم و جوی آن که رد پایش هست ما چه بی ثمر در پی یافتن بهانه ایم! عشق جاری بی نهایت است و چه مغرورانه گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 1 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174000
  • بازدید امروز :369146
  • بازدید داخلی :19051
  • کاربران حاضر :199
  • رباتهای جستجوگر:311
  • همه حاضرین :510

تگ های برتر