جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

برف نو برف نو سلام سلام....

    بچه که بودم... شاید سال های دبستان.. روزهای پاییزی را می شمردم به امید زمانی که روی برف ها قدم بگذارم. راه رفتن روی برف، همیشه برایم چیزی فراتر از یک لذت کودکانه بود و نمی دانستم چرا!
    این حس خوب قدم زدن روی برف، همیشه با من بود؛ این که آهسته آهسته پاهایت را برداری و جلوتر بگذاری و با دقت به رد پایت نگاه کنی که نشان از عبور تو است و اندکی بعد، یا در بارش ادامه دار دانه های نرم و خاموش محو می شود؛ و یا با ذوب شدن بستر سپیدی که تاب نفسهای گرم زمین را نمی آورد. گاهی نیمه شب ها، به عشق راه رفتن روی برف تازه و خیابان های سپید شده از خانه بیرون می آمدم و بی هدف، از کوچه ها و خیابان ها می گذشتم و سکوت سرد و سنگینی که این دانه های دوست داشتنی بر دل شهر بی قرار من ریخته بودند را .... حریصانه می بلعیدم.
    امروز که سربالایی اداره را طی می کردم تا به در ورودی برسم، قدم که روی برف های سپید و تازه گذاشتم، انگار این راز قدیمی کودکی را کمی فهمیدم!
    فهمیدم که آن چه بیش از هر چیز دوست می داشتم، همین سکوت سرد و سنگین بوده است، همین که آدم ها مجبور می شوند از سرعتشان کم کنند، همین که جریان پر تلاطم زندگی ناچار می شود کمی آرام بگیرد، خانه ها گرم تر می شود از حضور و قدم های آهسته، چشم ها را بیشتر به دیدن اطراف فرا می خواند.
    چه نعمت مهربانی است برف برای ما....


    این مطلب تا کنون 17 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 18 آبان 1390
    منبع
    برچسب ها : همین ,برف، همیشه ,
    برف نو برف نو سلام سلام....

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 10 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر